|
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود...تو زمانای دور...اون
قدیم قدیما...یه روز تو بهشت خدا تصمیم گرفت یه دختر کوچولو درست
کنه...مثل همه فرشته هایی که درست میکرد و میفرستادشون تو دنیا که بشن
انسان! خدا یه مشت کوچیک از خاک برداشت وشروع کرد به ساختن...سر...بدن...صورت...چشم... ساخت و ساخت تا بالاخره تموم شد...یه دختر کوچولو با با موهای مشکی...بعد بهش گفت اروم چشماتو باز کن...چشماشو بازکردو به خدا نگاه کرد... خد ا بهش گفت خوب دورو
برتو نگاه کن...اینجا بهشته...پراز قشنگی و خوبیه...پرازفرشته های کوچیک
وبزرگ و دوست داشتنیه...اینجا روزا و شباش به یه اندازه قشنگه...عطر گلای
اینجا همه رو مست میکنه...اینجا آسمون روزاش همیشه آبیه و آسمون شباش
همیشه پر ستاره س...خدا گفت و گفت و گفت...فرشته کوچولو فقط گوش کرد و
نگاه کرد.. فرشته ها حرف از رفتن میزدن...میگفتن که باید فرشته کوچولو رو به زمین
بفرستن...دلش نمیخواست اونهمه قشنگی و خوبی رو یه دفه ول کنه و بره "خداجونم...خدای مهربونم...مگه تو منو اینجا نیافریدی؟مگه قشنگیای
بهشتو بهم نشون ندادی؟مگه نگفتی اینجا از همه جا بهتر و قشنگتره؟مگه نگفتی
هیچوقت تنهام نمیذاری؟ پس چرا میخوای منو ببری یه جای دیگه؟من از این دنیای ناشناخته ای که میگن میترسم...!...بعد یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد و افتاد فرشته دست خدارو محکمتر فشار دادو با لحن ملتمسانه تری گفت:"خداجون...بذار همینجا پیشت بمونم...باشه؟" خدا...بامهربونی نگاهش کرد فرشته کوچولوچشماشو بست...خودشو به خدا چسبوند و گفت...نه...نمیرم...نمیخوام خدا فرشته کوچولو رو از زمین بلند کرد و رو یکی از ابرای بهشتی نشوند...درست روبروی خودش...بعد با لحن مهربون خداییش بهش گفت انگار چاره ی دیگه ای نبود فرشته کوچولو از ابر پایین پرید که بره و اماده ی سفر بشه...که یه دفه خدا صداش کرد و گفت...راستی... نگاهش به طرف خدا برگشت...انگار چیزی تو دستای خدا بود...چیزی شبیه یه شاخه گل بهشتی قبل از اینکه لب باز کنه و بپرسه خدا گفت:چند سال پیش یه فرشته درست کردم. فرشته کوچولو خواست بپرسه اون کیه...که خدا انگشتشو به نشونه ی سکوت گذاشت رو لب فرشته و ازش خواست که هیچی نپرسه!!! فرشته گفت:اما چطوری پیداش کنم؟ خدا جواب داد:وقتی که ببینیش این غنچه گل خود به خود تو دلت میشکفه... فرشته کوچولو اومد رو زمین...اما دیگه فرشته نبود...شده بود یه ادمک
مثل همه ی آدمکای دوروبرش...تنها نشونه ای که از بهشت آورده بود همون گلی
بود که خدا تو قلبش کاشته بود...شاید عطر اون گل بود که باعث میشد هراز
گاهی یاد خدا و قول و قراری که باهاش گذاشته بود بیفته!!! روز ها و ماهها و سالها گذشت...یه روز فرشته...نه...همون آدمک...فرشته ی مهربون خدارو
دید...اون هنوز یه فرشته مونده بود...خیلی راحت شناختش...از روی عطر
آشنایی که تو نگاهش و حرفاش بود...درست مثل عطر همون گلی بود که خدا بهش
داده بود وقتی شکفتن غنچه رو دلش حس کرد مطمئن شد که گمشده شو پیدا کرده...خوشحال شد...خندید...به اسمون نگاه کرد و تو خیالش خدا رو بوسید.. هنوزم وقتی ادمک جای انگشت خدارو که روی لبش مونده تو ایینه میبینه یاد اون روزا میوفته...یاد عشق قشنگی که خدا بهش هدیه داد... "نعنا"
که در اوج یک گام میپریدم زسر کوه زمان وروان میگشتم در پی عقربه های سبک ساعت آن کوه بلند میرسیدم به شکوه پاییز میرسیدم به سرای باران به تمنای وصالت به سبکبالی و پرواز دلم در نگهت! کاش بود ساعتی تا گذراتر کند این ثانیه هارا هردم که دلم بهر دلت میکند آواز آغاز...! آرزویم این است...این که در شهر نگاهم هرگز رد پای نگهت گم نشود! ودلت پر نکشد از سر دیوار دلم! آرزویم این است...هرزمانی که ببارد باران...یاد چشمان ودل منتظرم در دلت رخنه کند! وبدانی که هنوز...زیر این سقف کبود...زیر این گنبد دوار بلند...قلمی هست و یک دفتر دل مینویسد زکسی با همه جان...مینویسد که بدانی هردم...دل من شوق تمنای وصالت دارد آرزو کن این را... که خدا پشت و پناهت باشد ونگاه نگران قلبم...همه دم چشم به راهت باشد! آرزو کن این را...که دل من تنها با دل گرم تو گیرد آرام...!!! زخدا میخواهیم...من وتو با دل و جان!...با تمامی وجود... که دل کوچک من و دل روشن و دریایی تو گیرد آرام در آغوش پر از مهر خودش...همه دم در همه جا...وهمین مارا بس "نعنا"
سلام خدا جونم بازم سرو کله ی مزاحم همیشگیت پیدا شد خودت میدونی که اینروزا چقدر سرم شلوغه...چون خودت این شلوغی رو برام خواستی اما راستش هرچی با خودم کلنجار رفتم دلم نیومد که نیام و ازت تشکر نکنم هرچند من هرروز نعمتهای بزرگتو یاد میکنم و تو دلم به اینکه خدایی به این عظمت دارم به خودم میبالم و شکر میکنم! اما اینجوری نوشتنو بیشتر دوست دارم...آخه اینجا فقط خودمم و خودت با رهگذرایی که گهگاهی از سر لطف و دوستیشون به خونه ی من و دردلام سر میزنن!!! خیلیاشون منو نمیشناسن...اما خوشحالم که بینشون کسانی هستن که دردلای ساده ی من با خدامو دوست دارن...این بهم انرژی میده...!...این زندگیمو شیرینتر میکنه! چیزی تو نوشته های من نیست...به جز یه صداقت و سادگیه کودکانه...این عشقه توئه که باعث میشه دوستام خط خطیای بچه گونم رو بخونن...میخونن چون تورو عاشقانه دوست دارن...چون نورتو تو قلبای مهربونشونه!چون عاشقن! داشت یادم میرفت...اومده بودم واسه تشکر...خدای عزیزم امروز گرمیه نگاه همیشه مهربونتو با تمام وجودم حس کردم...من نگاهتو دیدم...دست مهربون رحمتتو رو شونه های خسته م احساس کردم!!! ممنونم به خاطر عیدیه بزرگ و با ارزشی که امروز صبح بهم دادی!!...این قشنگ ترین هدیه ی زندگیمه هیچ وقت گمش نمیکنم...خدایا شکرت...به خاطر تمام بزرگی و مهربونیت شکر!!!
پیشاپیش فرارسیدن لیالی قدر رو به همه تسلیتوتبریکمیگم تسلیت به خاطر شهادت مولای متقیان علی المرتضی (ع) وتبریک به خاطر فرصت فوق العاده ای که خدا دوباره به ما داد تا بتونیم سرنوشت یک سالمونو رقم بزنیم...و ازش بخوایم که بهترینها رو توشه ی راهمون کنه! الهی عاشق عشقش شدم درمان ندارم منم راهی به سوی او...چرا پایان ندارم؟ چو ابری در پی اویم ولی باران ندارم الهی من به جز یادش سرو سامان ندارم مگر عهدی که بر مهرش زدم پیمان ندارم بر اینکه شمع او خاموش شد ایمان ندارم غمی دردل مگر از او غم هجران ندارم گلی عطارتر از او به قلب و جان ندارم خداوندا قسم بر روز جاویدان گذارم! ز مولا شیرتر من یاد در مردان ندارم! "نعنا"
معنی ناب نجابت! نفس پاک صداقت! ای که موج نفست میبردم تا بودن ای سکوتت دل من را نجوا چقدر پاکی تو وچه خاموش و روان! نقطه ی آغازی تو برای بودن و ماندن تو زبان همه ی چلچله ها را حفظی تو فقط میدانی معنی دریا چیست توفقط میفهمی راز پنهان دلم را که به بلبل گفتم! من به او نسپردم که به وقت خواندن پیش گلبرگ شقایق ننشیند!!! وبدینگونه تو راز دل من را خواندی!تو که آیینه ی آبی وجودم هستی! تو که تفسیر کلامم,تو که مقصوددعایم هستی! وتو که سنگ صبور دل آشفته و شیدای منی ای که امواج پریشان به تو تعظیم کنند! لهجه ی نیلوفری تو مال من و دل آبی و ساده ام از آن تو باد! سخنی میگویم,بازبانی خاموش و نگاهی خیره! ای که در ظلمت شبهای دلم مهمانی! (وچه بزمی برپاست در دل کوچک من!بزم شادی و شعف! بزم نیلوفری پیچک سبز فردا...!) ای تو مقصود نفسهای اهورایی صبح ای تو مقصود غزلهای بلند دل من با خودت زمزمه کن! بهترین مثنوی عشق دو دلداده ی شب! وبه گوش دل بی تاب زمان هجی کن! این که می مانی و با من به زبان میگویی "که من و تو بودیم که من و تو هستیم! وبه پایان جهان میگوئیم: معنی تودن و ماندن مائیم...!"
سلام بهانه ی زندگیم
سلام خدای مهربونم منم!...همون بنده ی کوچیکت که بازم با یه کوله بار درد دل تازه اومدم پیشت تا مثل همیشه با تمام بزرگیت حرفای دل کوچیکمو بشنوی میدونم هنوز چند روزی تا مهمونیه بزرگ مهربونیای تو مونده ولی خدای خوبم...حس عجیبی دارم...! یه حس تازه که تا حالا تجربه ش نکرده بودم! خودت خوب میدونی که چفدر مهمونیتو دوست دارم ولی تو تمام سالهای عمرم هیچوقت اینجوری منتظر رسیدن ماه مبارک نبودم!!! هیچ وقت برای رسیدنش لحظه شماری نکردم! اما امسال اشتیاقم برای رسیدن مهمونیه بزرگت خیلی زیاده... امسال برای دیدن ماه مبارکت لحظه شماری میکنم!!! خدایا...! نمیدونم چطور احساسمو بگم...! نمیدونم چرا حس میکنم این ماه رمضون با همه ی ماه رمضونایی که اومدن و رفتن فرق داره دلم میگه قراره تو این ماه یه اتفاقی بیفته...!! اما چی و چه جوریشو نمیدونم...! دعا میکنم خیر باشه ومیدونم که هست ازت میخوام مثل سالهای گذشته که همیشه همراهم بودی بازم نگاهم کنی و تنهام نذاری من بیشتر از همیشه به حضورو وجود و نگاه گرمت احتیاج دارم خدایا توفیق این درد دلای ساده رو هیچ وقت ازم نگیر وبذار همیشه اشکام تو اغوش مهربونیات گم بشه خیلیییییی دوستت دارم!
سلام آقا جان
باز منم....همون بنده ی سراپا تقصیر خدا باز اومدم با همون قلب کوچیکم که سالهاست به شوق شما میتپه...با همون چشمای بارونیه همیشه منتظر با یه عالمه گله و شکایت از نبودنتون...با یه کوله بار از دلتنگی...با یه دنیا بغض فرو خورده...شناختید؟ میدونم شما هیچوقت ما رو فراموش نمیکنید...ما فراموشکاریم...ما تو هیاهوی زندگی غرق شدیم ماییم که تو غیبت کبری به سر میبریم...شما هستید...حاضرتر از همیشه...این ماییم که تو حصار نفسمون خودمونو زندانی کردیم و جز خودمون و خواسته هامون هیچ چیز و هیچ کسو نمیبینیم سالهاست که آرزوی دیدن شما تمام زندگیه من شده...شعرهای من سالهاست که بوی گل نرگس گرفته اما... گاهی چه کودکانه به شما پشت کردم...چه ساده فراموش کردم که شما بعد از خدا در این وادی وحشت تنها پناه من هستید... "تنها پناه"....از گفتن ونوشتن و فریاد زدن این جمله واهمه ای ندارم تنها پناهمید چون هیچوقت محبتتون رو ازمن دریغ نکردید چون همیشه سایه ی دستای مهربون و پر سخاوتتونو روی سقف لحظه های بی کسیم حس کردم همیشه گرمیه نگاه پر محبت شما امید بخش روزای خستگیم بوده همیشه رد پای احساستون تو تمام شعرام بوده وهست...اسم مقدسه شما کلمات منو جادویی میکنه و من...مثل همیشه...در برابر این همه عظمت و سخاوت شما...چیزی ندارم جز وجودی که سراپا حرمت و احترامه...جز نگاهی که به راه اومدنتون دوخته شده...جز یه انتظار کهنه که هنوز ندای این بقیه الله از گوشه و کنارش شنیده میشه انتظاری که فقط به امید شما روی پا ایستاده تا به محض دیدنتون بشه فرش راه شما ساده میگم...مثل همیشه... نگاه شما نبض بودن منو تضمین میکنه ساده میگم چون وجود مقدسه شما سراپا پاکی و سادگیه... ساده میگم....مثل بچه گیام...مثل تمام این 22سالی که انتظار کشیدم...با نهایت احساسم... با پاکیه اشکایی که ساده و ملتمسانه دل به جاده ی انتظار زدند و گم شدند ساده...کودکانه...اما سراپا احترام...میگم دوستتون دارم...فقط همین تولدتون مبارک!
چقدر دلم برای دیدن رویتان تنگ شده است... روزهاست در پی گمشده ای می گردم درپی شما...شمارا به خدا بگوئید کجایید...؟!!... تا این بغض کهنه در گلویم بشکند...! آخرگناه من چیست که دیوانه وار دوستتان دارم؟؟!!
سلام
این پست رو بنا به در خواست یکی از دوستان که خواسته بودن اولین شعرمو بنویسم میذارم این شعر مربوط به ۱۰-۱۱سالگیمه خدا محراب عشق است خداذات و سرشت است خداوندی که آدم را سرشته ست به روی صفحه ی قلبش نوشته ست خدارا میتوان در کهکشان دید خدارا میتوانن در این جهان دید خدارامیتوان برنرمی گلبرگ لاله ویازیبایی یک شاپرک دید خدارامیتوان درنور مهتاب ویا درگرمی مهرو وفا دید خدارامیتوان در شهد شیرین عسل دید خدارامیتوان درچشم زیبای غزالی ویادرجانماز عاشقان دید خدارامیتوان در صافی آیینه ها دید خدارا میتوان در پاکی صلح و صفا دید خدارا میتوان دید خدارا میتوان بوئید خدارا میشود حس کرد اگر گردی تو پاک پاک "نعنا۱۰ساله از کرج...!!!!"
روی هر پله که باشی خدا یه پله از تو بالاتره نه به خاطر اینکه خداست به خاطر اینکه دستتو بگیره...!!!
"الهم عجل لولیک الفرج"
.... چقدر به زندگی عادت کرده ایم عادت کرده ایم که بگوییم منتظریم.عادت کرده ایم بعداز هر صلواتمان بگوییم"...وعجل فرجهم"یا اینکه بعدازهرنماز دعای فرج رابخوانیم.حتی ازروی عادت برای سلامتی امام زمان(عج) صلوات نذر میکنیم.به نبودنش...به نیامدنش...به انتظارمان عادت کرده ایم. چقدر در آخرالزمان غرق شده ایم...از این روزهای روزمرگی...ازروزهایی که بادیروزوفردایمان فرقی ندارند خسته ام این روزها که میگذرد احساس میکنم که روح سبز شبنم عاطفه درلفافه ی از زردی پیچیده شده و آرام درکنارغنچه نرگس نجوا میکند و ازبی روحی زندگی میگوید با لحن کدام آفتاب باصدای کدام پروانه باآوازکدام سنگ باترانه کدام باران آوارگی همواره ام را فریاد بزنم کاش نشانی بود...کاش حریمی بود...کاش آستانی بود... کاش کسی بود تا ساده و کودکانه از او بپرسم: "ببخشید شما محبوب مرا ندیده اید؟"
دلم برای خودم تنگ شده است دلم برای تو تنگ شده است انقدر که بازهم این دنیای مجازی میشود رابطی میان من وتو رابطی میشود تابرایت از درد دلهایم بنویسم... از حرفهای ناگفتنی...که فقط تو میدانی و دل کوچک من میخواهم که پناهم باشی...میخواهم در آغوش سبز تو آرام بگیرم...خدایا دراین تنهایی و اوج نیاز بگذار برای تو بمانم و نیازم را تنها برای تو بخوانم جزراهی که تو نشانم دادی صراط مستقیمی نمی یابم! من...غریبه نیستم...وناله هایم باتو از سرحسرت و گناه است.شعرهایت را گم کرده ام! ودستانی را که سایه بانم بود نمیبینم! تنها پناهم در این وادی وحشت تویی! به آسمانت سوگند میمیرم اگر به فریادم نرسی!!!
|
ABOUT ![]()
اگر چشمهایت اینقدر مهربان نبود چشمهایم مدیون محبت بی حدش نمیشد! MENU
Home
|